زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

دیابت بارداری

سلام نازنین دخترم خوبی مامانی؟ قشنگترینم دیروز رفتم بهداشت.سونو و ازمایش جی سی تی ام رو نگاه کرد گفت قندم بالاست. برام جی تی تی(ازمایش قند ٣ مرحله ای یا تحمل گلوکز) نوشت. نتیجه ازمایش جی سی تی بعد از خوردن ٥٠ گرم کلوکز و با گذشت یک ساعت ١٧٦ بود. نمیدونی چقدر نگرانم عزیزم. میدونم نگرانی رو قند خون تاثیر بدی داره اما چه کنم. البته قبلا هم جی سی تی دادم نمیدونم کی بود ولی به نظرم قبل از ٥ ماه بود.جوابش ١٤٤ بود البته شب قبلش خرما و چیزهای شیرین خورده بودم. برام جی تی تی نوشت خیلی نرمال بود و دیگه پیش دکتر غدد نرفتم. ولی ایندفعه اصلا شب قبلش چیز شیرین نخورده بودم و ٣٢ تا بالاتر رفته. امروز داشتم تو نت میگشتم دیدم خانومهایی مثل م...
15 آذر 1392

هفته 29 ام

قشنگم شما الان ٢٨ هفته و دو روزته.ماهیچه ها و ریه ات در حال رشده و سرت بزرگتر شده تا با مغز در حال رشدت هماهنگ بشه. الهی دورت بگردم مامانی احساس خاصی دارم حس میکنم خدا خیلی دوستم داره که تو رو بهم هدیه داده و تا الان الحمدلله هم من و هم شما به سلامتی این راه رو طی کردیم . دختر قشنگم میدونم الان دیگه کم کم داره جات تنگ میشه و اذیت میشی ولی چاره ای نیست باید تحمل کنی تا ٤٠ هفته ات کامل بشه و به سلامتی پات رو بزاری تو دنیای ما. دخترم این بیرون همه چیز قشنگ و حیرت انگیزه و نشانه ای از وجود خداوند قادر و متعال. وقتی به دور و برت نگاه میکنی برای همه چیز باید خدا رو شکر کنی از اعضای وجودت که با ظرافت خاصی کنار هم گذاشته شدن گرفته تا اسمونی که ب...
13 آذر 1392

مهمونی کوچیک مادرجون

سلام دختر نازنینم چطوری مامانی؟ امروز هم یه روز قشنگ دیگه بود که گذشت. عسلم امروز وقتی بابایی سرکار رفت منم برد خونه مادرجون. برای ناهار خاله بزرگ(خاله من) وخاله زینب(دختر خاله بزرگ) خونه مادرجون بودن. زن دایی سمانه هم اومده بود.جات خالی بود عسلم خیلی خوش گذشت. خاله زینب الان ٩ هفته بارداره و حالش خیلی خوب نیست حالت تهوع و... از بوی غذا و ادکلن و همه چیز بدش میاد. حتی غذا هم نمیتونه درست کنه.طفلی خیلی اذیت میشه. راستی تو و بچه خاله زینب ٢٠ هفته ای با هم تفاوت دارین یعنی حدود چهار ماه و نیم. اون رو که میبینم خدا روشکر میکنم که من اینطوری نبودم فقط یه کم بینی ام تیز شده بود و بوهای مختلف اذیتم میکرد یا مسواک زدن حالم رو بد میکرد. خیلی چی...
13 آذر 1392

بازم رفتيم خريد

سلام نازنينم خوبي مامان؟ دختر قشنگم ديروز صبح با مادرجون براي خريد رفتيم بازار فردوسي. مادرجون واست يه سارافون لي خوشكل و زير سارافوني سفيد يقه B گرفت.يه بلوز شلوار سرخابي و يه جوراب شلواري سفيد ناز هم گرفت. الهي قربونت برم كي ميشه اينا رو تنت كنم و كلي ذوق كنم. دو تا پيشبند كوچولوي ناز براي قشنگم و ليف و دستكش و كلاه نوزادي و پاپوش و... گرفت. ديروز روز لباس بود 99 درصد خريدهامون لباس بود براي شما خانومي.حالا بگو ماماني برات چه چيزهايي خريده: 7 تا شلوار تك براي تو خونه ات، 5 تا زيرپوش استين كوتاه،1 حلقه استين، 5 تا زير دكمه، يه ست 4 تيكه زيرپوش و حلقه استين و شلوار و مانتو،يه شورت و زيرپوش،يه مانتو و كلاه براي تكميل ...
12 آذر 1392

استخر بادی زهرا خانوم

سلام عزیز دلم خوبی؟ دختر قشنگم پریشب(شب جمعه) خونه مادرجون بودیم که ساعتهای ٩ دایی احمد و زن دایی از حرم اومدن اونجا. دست دایی یه نایلون بود بهم داد و گفت ایت هدیه ی فاطمه(دخترش) است به زهرا خانوم.البته فاطمه طفلکی خواب بود و از دو دنیا بی خبر. من هنوز داشتم تشکر میکردم که زن دایی جون سریع از دستم گرفتش و شروع کرد به باز کردن. دایی گفت چرا اینجوری میکنی بزار خودش باز کنه گفت ما این حرفها رو با هم نداریم میخوام ببینم سالمه یا نه اخه اونجا نگاه نکردیم. وقتی باز شد دیدم به به یه استخر بادی قارچی خوشکل و ناز واسه زهرا گلی من. بابا ابراهیم و دایی احمد  با تلمبه شروع کردن به باد کردنش. وااای چقدر بهشون خندیدیم یه ساعت داشتن زور...
9 آذر 1392

سونوی ماه هفتم بارداری

سلام دردونه مامان چطوری عزیز دلم دخترم امروز صبح با بابا ابراهیم رفتیم سونوگرافی.ساعتهای ٩:٣٠ رسیدیم تا ١٠:٣٠ معطل شدیم تا نوبتم شد. رفتم داخل،خانوم دکتر مانیتور دستگاهش رو برگردوند تا تو رو بهم نشون بده اما نسبت به قبلا تصویر خیلی نامفهوم بود. وقتی از خانوم دکتر پرسیدم گفت هر چی بچه بزرگتر میشه تصویرش مبهم تر میشه چون تمام فضای رحم رو پر میکنه. من که منتظر بودم تا تو ماه نهم از خانوم دکتر فیلم جنینیت رو بگیرم پرسیدم پس چرا برای فیلم جنینی میگن باید تو ماه نه باشه؟ خانوم دکتر گفت کی گفته من که به بیمارام میگم ماه ٥،یا ٦یا نهایتا ٧. گفتم وااااای من منتظر ماه نه بودم که بچه بزرگ بشه بعد فیلمش رو بگیرم. گفت کاش از من یا منشیهام سوال میکردی. ...
6 آذر 1392

رفتم دکتر

سلام عزیزترینم امروز صبح رفتم دکتر.صدای قلب قشنگت رو برام گذاشت ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدی و قلبت به شدت میزد انگار میخواستی فریاد بزنی:" مامان جون من حالم خوبه نگرانم نباش ." الهی قربون اون قلب کوچولوت برم که صداش اینقدر بهم ارامش میده. بعدش خانوم دکتر یه سونو و ازمایش برام نوشت. ازش در مورد تپش قلبم پرسیدم(آخه چند وقته تپش قلب دارم) گفت اولا ادویه و خصوصا فلفل استفاده نکن بعدش هم برو دکتر قلب. چند وقته چشمهام زود خسته میشه.برای اون هم گفت باید برم پیش چشم پزشک. یکی از داروهام رو هم عوض کرد بجای شربت سانستول قرص مولتی دیلی رو برام نوشت. انشاالله فردا صبح باید برای سونو برم پیش خانوم دکتر سجادی بعدش هم جوابش رو ببرم برای دکترم...
5 آذر 1392

اولین سکسکه دخترم

دختر نازم امروز صبح بعد از نماز وقتی اومدم دوباره بخوابم (تقریبا ساعتهای ٥:٤٥) دیدم شما داری پشت سر هم تکون میخوری. تکونهات تو یه تایمی نظم گرفته بود یعنی اینکه شما نازنین من داشتی سکسکه میکردی. مطمئن نبودم اما بعد دیدم تا حالا حرکاتت همچین نظمی نداشته پس حتما همون سکسکه بوده. الهی مامان قربون اون سکسکه کردنت بشه عزیز دلم. 
4 آذر 1392

شروع هفته 28 ام

سلام دختر نازم چطوری مامان جون؟ نازنین دخترم تو امروز وارد هفته ٢٨ ام زندگی جنینیت شدی. قرار بود تغییرات هفته ٢٧ ام رو برات بنویسم اما نشد حالا هر دو هفته رو مینویسم. دختر نازم تو الان میتونی چشمهای قشنگت رو باز و بسته کنی و تو زمانهای خاصی میخوابی و بیدار میشی.میتونی انگشتهاتو بمکی الهی مامان قربون اون انگشتهای کوچولوت بره.ممکنه سکسکه کنی و مغزت الان خیلی فعاله. الهی قربون اون مغزت برم اخه بچه به اون کوچولویی مغزش چقدره که فعال هم باشه و بتونه فکر بکنه. دختر ناز مامان تو الان به چی داری فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینها تغییراتی بود که تا امروز یعنی پایان هفته ٢٧ ام رخ داده اما از امروز به بعد.  گلم شما تو این هفته ٩١٠ گرم...
4 آذر 1392

تکون نخوردن زهرا خانوم

دختر گلم دیشب حسابی همه رو نگران کردی. از دیروز احساس میکنم تکونهات کم شده هم کم و هم ضعیفتر از قبل. اول شب ساعت ٦ یه لیوان شربت خوردم و حرکتهات رو بررسی کردم. تو یک ساعت ٣ بار تکون خوردی که همش از دید من ضعیف بود. وااااای داشتم از نگرانی دق میکردم. جمعه بود و همه جا تعطیل.زنگ زدم به ملیکا خانوم(عروس عمو یوسف که مامای بیمارستان رضویه) اما جواب ندادن. دوباره ساعت ٨:٤٠ یه لیوان شربت عسل خوردم.تا اون موقع به مادرجون و بقیه چیزی نگفته بودم چون نمیخواستم نگرانشون کنم اما اون وقت دیگه گفتم. بی اختیار گریه میکردم . مادرجون میگفت چرا بهم نگفتی از اون وقت یه کاری میکردیم دکتری بیمارستانی. عمه فاطمه گفت:با جوش زدن  درست که نمیشه بماند بدتر ه...
2 آذر 1392